♥ღ♥گاهی خاکستری گاهی عاشقانه♥ღ♥

خبر فوری

(قبل از خواندن اپ جدید حتما این مطلب را بخوان )

تا مدتی این پست ثابت است

بیاین ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم اسفند 1390ساعت 1:56  توسط !!! دختری از تبار پاییز وحامدعاشق !!!  

           پست  ثابت


                  

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم شهریور 1390ساعت 18:48  توسط !!! دختری از تبار پاییز وحامدعاشق !!!   | 

 زیبا
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم شهریور 1390ساعت 17:2  توسط !!! دختری از تبار پاییز وحامدعاشق !!!   | 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم شهریور 1390ساعت 16:55  توسط !!! دختری از تبار پاییز وحامدعاشق !!!   | 

تقدیم به همسر مهربانم مریم

                                            حامد

عزیزم بیا ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم فروردین 1390ساعت 9:48  توسط !!! دختری از تبار پاییز وحامدعاشق !!!   | 

 

تنها دلیل زنده بودنم

حامد عزیزم از اینکه مرااز دنیای تنهایی و تک سواری وارد دنیای عاشقانه  کردی سپاس گذارم  و دستهای تورا عاشقانه  میبوسم وتا اخرین لحظه های زندگی کنارت خواهم ماند

                                                            همسرت مریم

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم فروردین 1390ساعت 9:45  توسط !!! دختری از تبار پاییز وحامدعاشق !!!   | 


+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1392ساعت 8:23  توسط !!! دختری از تبار پاییز وحامدعاشق !!!   | 

Bi To0 HarGez

میلادت مبارک ای همه هستی و زندگی من ...... خانوم خانومهاااااااااااااااا


آرزو میکردم که در جشن میلادت تک ستاره آسمان چشمانت باشم تا در کنارت طولانی ترین شبم را تقدیمت کنم و در کلبه انتظارت بوسه هایم را میهمانت..
سالروز طلوع زندگیت مبارک

تا ابد به پات میمونم تا روزی که نفس نداشته باشم چرا که وجود تو تو قلب من برای همیشه حک شده تو قلبم  نفس من

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1392ساعت 8:21  توسط !!! دختری از تبار پاییز وحامدعاشق !!!   | 

عمری با حسرت و انده زیستن نه برای خود فایده ای دارد و نه برای دیگران
باید اوج گرفت تا بتوانیم آن چه را که آموخته ایم با دیگران نیز قسمت کنیم
.
لحظات از آن توست؛ آبی، سبز، سرخ، سیاه، سفید،... رنگهایی را که بایسته است بر آنها بزن
روزهایت رنگارنگ
.
سال نو مبارک
.
نوروز یک هزاروسیصدونودودو

عیدت مبارک گل من .....بی تو هرگز

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1391ساعت 17:4  توسط !!! دختری از تبار پاییز وحامدعاشق !!!   | 

سلام به همه دوستان.این پست مطلب و رو برای کسی و در روزی مینوسیم که قسم خورده  و هم پیمان بود و هشتم اذر رو روز تعدمون و یکی دونستنمون معرفی کرد.....اما چیزی عشق پوشالی و هوس بویی از انسانیت نبرده بود ...اما من امروز هم بجا میارم چرا که عشق من نسبت به او پاک و بی ریا بود اما اون .............

و در اخر اینگونه مینویسم

در گوشه ای از خلوت دنیا بنویس . خدا خسته ام.فردا بیدارم نکن از این همه خنجری که از پشت قلبم را نشونه میگرفت....

بی تو هرگز ...

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آذر 1391ساعت 23:4  توسط !!! دختری از تبار پاییز وحامدعاشق !!!   | 

بی تو هرگز...گل من. تا ابد بی تو هرگز.....
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1391ساعت 14:38  توسط !!! دختری از تبار پاییز وحامدعاشق !!!   | 

سلام به همه دوستان امشب فقط می نویسم از خیانت . و به بازی گرفتن احساس ...

این وبلاگ دیگر یک نویسنده دارد و تنها نویسندش حامد با نام خاکستری است.

امشب از دردی می نویسم که ......

 به من وارد کرد . از خنجری که از پشت زدن که درهای امید بر من بسته شد....شمارش معکوس برای من آغاز شد برای روز رستاخیزی!!!

دوستان بیان جلو اپ کنید و کل بزنید و به چشم ببینید ...امشب عروسی داریم

امشب شب خیانت ......به عشقش حامد بود

کمرم شکست

کسی که در بغلم خوابیدو قسم خورد تا ابد کنارت می مانم . چه راحت مثل یک تیکه دسمال به سطل  اشغال انداخت.............

دوستان شرمنده از لحاظ روحی در شرایط مناسبی نیستم . و وافعا نمیدونم چی می نویسم..

اما با این  خیانتش   باعث شد با خون من و خانوادش بازی کند.....

وشمارش لخظات زندگی من شروع شده.....

دوستان اگر عمری بافی ماند داستان زندگی عشق پوشالی که هوسی بیش نبود را برایتون بطور کامل روایت می کنم.....

هلالم کنید که می روم بسوی اعتبار از دست رفته و اخساسات از دست رفته..........

واقعا از خدا روزی صد مرتبه طلب مرگ دارم تا این خیانتی که با احساس و روان من شد....

زندگیمو آتیش زدی ......کاش میگفتی  حامد به حرمت شب و روز هایی که با هم خندیدیم . گریه کردیم .

همو بوییدیمو بغل کردیمو خوابیدیم ... که بودنمان کنار هم به جایی ختم نمیشه... اما نگفتی و در آخر من فهمیدمکه دلیل این همه بد خولگویات و تهمتهات و ترور کردن شخصیتم و تخقیر کردن هات و خیلی  کارهای دیگت.. دل دادن به کس دیگه بدونه به من گفتنت بود و من متوجه شدم که از پشت خنجر به من زدی....کاش بهم میگفتی ... اما نگفتی  و من را زنده زنده کشتی....

حق من این نبود که با من کردی .. اما من می آیم جلو که از حقم و وبه بازی گرفتن احساسات و زندگیم  و رویا هایی که با هم ساخته بودیم دفاع کنم ...حتی به قیمت زندگیم که تمام بشه.........

از دشمن خنجر میخوردم بهتر از این بود که از عشق ضربه بخورم................!!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم شهریور 1391ساعت 22:44  توسط !!! دختری از تبار پاییز وحامدعاشق !!!   | 

 


 


روزی خیانت به عشق گفت:دیدی؟من بر تو پیروز شده ام.


عشق پاسخی نداد.


خیانت بار دیگر حرفش را تکرار کرد.


ولی باز هم از عشق پاسخی نشنید.


خیانت با عصبانیت گفت:چرا جوابی نمی دهی؟


سپس با لحنی تمسخر آمیز گفت:انقدر بار شکست برایت


سنگین بوده است که حتی توان پاسخ هم نداری؟


عشق به آرامی پاسخ داد:تو پیروز نشده ای.


خیانت گفت:مگر به جز آن است که هر که تو آن را عاشق کرده ای


من به خیانت وا داشته ام؟


عشق گفت:آنان که عاشق خطابشانمی کنی بویی از من نبرده اند.


چرا که عاشقان هرگز مغلوب عشق نمی شوند

میبینی مریم چه کردی با زندگیمون گلم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1391ساعت 23:27  توسط !!! دختری از تبار پاییز وحامدعاشق !!!   | 

مردم از عطر لباسم می فهمند

معشوق من تویی

از عطر تنم می فهمند

با من بوده ای

از بازوی به خواب رفته ام می فهمند که زیر سر تو بوده

دیگر نمی توانم پنهانت کنم

از درخشش نوشته هام می فهمند به تو می نویسم

از شادی قدم هایم، شوق دیدن تو را

از انبوه گل بر لبم بوسهٔ تو را

چه طور می خواهی قصهٔ عا شقانه مان را

از حافظهٔ گنجشکان پاک کنی؟

و قانع شان کنی که خا طرات شان را منتشر نکن؟

امروز بدترین روز زندگیم بود . روزی بود که با عزیزترین کسم خدا حافظی کردم و بوسیدمش و از شهر دور شدم به جای دیگه کوچ کردم  کاش دور نمی شدم ..............

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم شهریور 1391ساعت 20:52  توسط !!! دختری از تبار پاییز وحامدعاشق !!!   | 

 

 خسته ام از نوشتن از عشق ... از نوشتن از این همه احساس، خسته از این کلمات کودکانه…
خسته از جستجو کردن، خسته از فراموش کردن بودنم ، فراموش کردن هستی ام...
خسته از بازیهای بچه گانه، از بازی با این همبازیهای بچه تر از خودم ...
خسته از کشیدن منحنی به شکل قلب و پرتاب تیری به سوی آن .... !!
خسته از دویدن برای رسیدن ، برای رسیدن به هیچ !
خسته از شنیدن نجوای ناله های عاشقانه عاشقی در کنج تنهائیهایش ...
خسته ام از این اعتیاد قلبم به عشق .... ! از اعتیاد چشمانم به اشک، از اعتیاد روحم به غم و غصه ...
خسته ام از این قمار، از قمار دل ! قماری که آخرش چه برنده باشی و چه بازنده،  «بازنده ای » بیش نخواهی بود !
خسته از جارو کردن خرده شیشه های دل ...!! خسته از مرهم گذاشتن بر این زخمهای کهنه ...
خسته ام از کاروانسرا شدن دل !!! و به زیر سؤال رفتن عشق .....
خسته ام.... خسته .... خسته ی خسته ..!! خسته ازاین صبر و انتظار، خسته از تکرار روزها ،
خسته شدم از رویای تو، خسته شدم از خودم ، خسته شدم از این زندگی ...

بدجور خسته ام از زندگی.........

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم شهریور 1391ساعت 21:34  توسط !!! دختری از تبار پاییز وحامدعاشق !!!   | 

دلم گرفته از این همه تکرار روزهای بی تو بودن...

دلم گرفته از بس چشم دوخته ام به چراغ ایدی خاموشت...

دلم گرقته برای این قلب عاشق که لحظه به لحظه بی قراری بی قراتر از لحظه قبل می شود...

دلم به حال خود می گرید که دیگر امیدی به بهبود خویش ندارم...

دلم به حال این حال خراب خود می سوزد که دگر دوست ندارد کسی را به غیر از تو راه دهد

دلم گرفته از همه چیز و همه کس....

دلم تو را می خو اهد ...فقط تو...

دلم بهانه تو را می گرد.. سراغ تو را می گیرد...

دلتنگی امانم را بریده .. و دل هک شدم را که به اسم تو یعنی مریم هک شده را نجوا می زند

حالا تو بگو با این حس غریب من چطور به زندگی بی تو بودن ادامه مسیر بدم......

تو بیا این اسمی را که در قلبم هک کردی را هک کن.....

می بینی نمیشه گلم چون این دل بی قرار فقط وفقط تو را صدا می زند و فریاد می کند...

                                              مریم. مریم. مریم

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم شهریور 1391ساعت 20:54  توسط !!! دختری از تبار پاییز وحامدعاشق !!!   | 

...به تـــــــو نیـــــازدارمـــــ....

نفهمیدم چرا« نیازمندی های همشهری»

آگهی مرا قبول نکرد...!

آگهی درباره ی تو بود

نوشته بودم:

...به تـــــــو نیـــــاز دارمــــ....مریم.مریم.مریم !!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1391ساعت 20:56  توسط !!! دختری از تبار پاییز وحامدعاشق !!!   | 

بدونه مقدمه می نویسم ...

دلم این روزها بی تابست و مدام دلتنگی می کند...دارم از دست میرم عشق من مریم

کاری کن دارم از دست میرم.بدجور آشفتم و دلگیر. از بس درفکر تو بسر میبرم..

انرژی منفی بهم وارد میشه که عرصه بهم تنگ میشه و نفسم در سینه حبس میشه

خفقان تمام وجودم را در بر گرفته چشمانم اشکا لود هست . اما با گریستن هم ارام

نمی گیرم..

به این نتیجه رسیدم بی تو نمی توانم زندگی کنم...

افسردم .بدجور هم افسردم مریم...

فقط دارم خط خطی می کنم ...

حس بدی دارم.افکار منفی دارن اوج میگرن و مرا بجایی سمت و سوق می دهند

که سر انجامی جز پشیمانی به همرا ندارد...

اراده ام را دگر از دست داده ام و حس تنهایی و دل شکستگی و نفرت درونم برانگیخته شده

است. وای می ترسم بدجور هم می ترسم از خودم.

مریم کمکم کن . تنهام نذار که بی تو افسردم و دل شکسته.

این روزها فقط دارم به حس عجیبی که مرا با مرگ غم انگیز و تراژدی بار در جلوی چشمان

تو فکر میکنم .

دگر تاملم طاق شده و امیدم به زندگی صفر.

همیشه مریم ازت خواهش کردم که اگر عاشقم کردی و بهم قول دادی در کنارم باش

و این ضریب اطمینان را به من دادی و عاشقم کردی و شیفته..

حالا که من به خود باوری و دوست داشتن رسوندی... حالا میگی نیستی..

من هم همیشه قسمت  می دادم که هر بلایی سرم بیار اما نگو نمی خوامت

حالا من موندم و این قصه نا تمام که برام قابل درک و فهم نیست...

کاش بفهمی و بهم فرصت زندگی کردن بدی مریم ...

می  ترسم خیلی هم می ترسم .

بزودی به دیدارت می آیم مریم جان...........

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم شهریور 1391ساعت 20:59  توسط !!! دختری از تبار پاییز وحامدعاشق !!!   | 

جاده احساس : به سراغ من اگر می آیید نرم و آهسته بیایید مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من

جــدایی مرغ عشق ها



نوشتـن را فرامــــــ ــــوش کـرده ام

                                      دستـم دِل به دِل نوشتـن نمی دهــــــــــــــــــــــــــــــد

کلمــات با مــن غریبگــــــــــــی می کننـد

خَفَقــانِ دلتنگــ ـــی

                     فضـای اتــاق را آلــــــــــوده کـرده اسـت

فـاصلــ ـــ ـــــ ـــــه

راه نفــــس هایم را مســــدود کـرده اسـت

تنهـــ ــایـی

تیــر را یک راسـت به قلبــــــــــــم نشانـه می گیـرد

                         و تیـر با شــــــدت تمـام به قلبــم برخـــــــــــــــــــــورد می کنـد

و قلبـم تا ابـــــد در کُمـایِ

               جُــــــدایـی

                                         محکــوم به زندگــــــــــی کـردن باقــی می مانــد

و مـــ ـــن

زیــر بـــــاران ایـن تنهــــایـی

                 زیــر هـِق هـِق چشمــانـی که دلتنـــــ ــــگ اند

شانـه به شانـه ی خـــــدایـی که

                                   با مـــن و دنیــــایم قهــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــــر است

بــــی بهـــانه

                   بـــی تـــو

بـــی غـــــــرور

بـــی عطــر خــوش روزهـــــــایی که گذشـــت

                    تنهــا با کولـــه بـاری ازخاطــــــــــــرات تلــخ و شیـریـــن گذشتــه

مــرور می کنـم دوستـــــی ها را

                     قـــدم می زنـم عاشقــــــ ــــــی ها را

می بـــــــویم عطـرِ تــــَن تـو را

                                 می بوســــــــــــــــــــــــــــــــم لــب های آتشیــن تــو را

در آغـــوش می کِشـم لحظــه های دیــــــدار را

و به ســـــوگ می نشینـم

                              از امــروز

                                         تمـام روزهـا و شب هـای بــــــــــــــدونِ تــو را

بـــی تـو مــــن تنهـــایَم

           و دِلـــم به حــال خــودم می ســــوزد

                        که بـرای شــــ ــادی بهانــه ای باز نمی یابَــد

بـــی تــو از بـود و نبـود خستـــــــــــــــــــه ام

                                         از تکــرار کلافـــه ام

از تَـــداوم دَمــــادَم نَفــس

                    که هـر دَمَــش بــی حوصلگــــــــــی و بــی خبــری ست خستـــه ام

بـــی تــو مــــانده ام

چگونــه اشــــک هـایم را از مــــــادرم پنهــان کُنـم

       که با  نگاهــی به عُمــــــق تنهـــایی ام

                                                       پِـــــِـــــــــی می بَـرد ؟!

بـــی تــو مــــانده ام

چگونــه فرامـــــ ــــوش کنـم آن صَــدُم های ثانیـــه ای را

            که در هــوایِ عطـر آغــــوش ت

                                                     زندگـــــــــــــــی کـردم ؟!

نمی دانــم چــرا؟!

گـل های سُــــرخ عشـــق را پَـر پَـر کـردی

و مـرا در دشـت شقـــایق های داغ دار تنهــا گذاشتــــــــــــی

نمی دانــم به تـــاوانِ کُدامیــن گنـــاه ؟!

                                        مـرا محکـــوم به دلتنگـــ ــی کـردی و رفتــــــی

گنـاه مــــن تنهـا

               چیـدن همـان سیـب ممنوعــه

                                              از بهشـت لــب های تـــو بود

به راستـی چگونـه فرامـــوش کنـم

روزهــایی که با مـــــوسیقی صـــدای تـو آغـــاز میشـد

و با لحظـه لحظـه نجـــواهای عاشقانـــه ات در گوشــم

                                                می گذشـت و رنـگ آرامـــــش می گرفـت

و با بوســـه ها و عشـــــق بـازی های ت

                     به شـب می رسیـد و پــایـان می یـافــــت ؟!

نمی دانــم دِل ها

اگر می دانستنــد سَرانجامِشــــان جــــــدایـی ست

                                            بـاز ایـن گونـه عـــــــاشق می شدنـد یا نـه؟!

امـا می دانـــــم

                   دِل مــن

تا نهـــــایت پَـر پــــــــــــَروازِ تمـام مـرغ عشــق ها

           همیـن گونـه

پـــاک و ســـاده و بــــی ریـا

                              عـــــاشق مـرغ عشــق میشـد و می مـاند

و زیـن پَـس

               آشیــانه ی دِل

                جز او جــایی بـرای هیـــچ مــرغ عشقـــــــــــــــی نخواهـــد داشــت

بـدون تــا

            و بـرای همیشــــ ــــه

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم شهریور 1391ساعت 20:5  توسط !!! دختری از تبار پاییز وحامدعاشق !!!   | 

پرنده ای بودم بدون بال و پروازو سر خورده.تا پرستویی را دیدم به آشیانم نشست

و بال و پرم داد.و ذوق پر زدن بر فراز بلندیها.ناگه به امید پرستو پر به آسمان کشیدم

که دیدم بالهایی که به من داده بودپرستوی عاشق من...

پوشالی هیچ نبود..

حالا پرنده ای بودم در اوج باور.بر فراز آسمان...

بدون بال و پر و هزار باورو ناباور....

میبینی مریم جان چه به روزم آوردی تمام روزهام سیاه شده و بغض عجیبی بر سینم نشسته و همش در غم واندوه به سر میبرم و درد می کشم ...

گناه من چی بود که باید درد بکشم و بسوزم و روزگارم خاکستریتر از قبل بشود..

تنها دلیل عاشق بودن بی حد و مرز من بود. که با بال کشیدنت باعث شدی که من در دو راهی

بودن یا نبودن قرار بگیرم....

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم شهریور 1391ساعت 8:23  توسط !!! دختری از تبار پاییز وحامدعاشق !!!   | 

سلام بر تو ای یار یاور من

دیروز بعد از مدتها زنگ زدی بهم و اون صدای دل انگیزت را باز شنیدم

تمام وجودم را استرس فرا گرفت وقتی صدایت را شنیدم...

قلبم به طپش افتاد ونفسم در سینه حبس. تا اومدو به خود بجنبم گفتی کاری نداری

خدا حافظو بعدصدای بوق ممتد گوشیم در گوشم نجوا میکرد..

باز گرفتم و گریستم...مریم من بی تو هیچم و امیدی به زندگی ندارم..روز به روز

خاطرات پیرم میکنند و شکسته تر ..دگر امیدی ندارم به زندگیو امروز هم که این کلمات را مینویسم از محل کارم در رویا های پوشالی که تو در آن حضور داری اما نمی توانم

لمست کنم و احساس عاقبتی جز تاریکی و ظلمت نیست

از طرف عشق خاکستری به همه هستی و ثروت من دختر پاییزی

                                            بی تو هرگز...

+ نوشته شده در  شنبه چهارم شهریور 1391ساعت 14:10  توسط !!! دختری از تبار پاییز وحامدعاشق !!!   | 

تنها با تو به اوج خوشبختی میرسم اما بی تو در خود میشکنم و به نهایت میرسم

                       مرگ یعنی رسیدن به آرامش همیشگی...

                                       عشق یعنی محبت

                                      عشق  یعنی دوستی

                                   دوستی یعنی رسوایی 

                                     رسوایی یعنی تنهای

                       مرگ یعنی رسیدن به آرامش همیشگی...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم شهریور 1391ساعت 19:1  توسط !!! دختری از تبار پاییز وحامدعاشق !!!   | 

من پذیرفتم که عشق افسانه است  

 این دل درد آشنا دیوانه است

میروم شاید فراموشت کنم با فراموشی هم آغوشت کنم

میروم از رفتن من شاد باش از عذاب دیدنم آزاد باش

 گرچه تو تنهاتر از ما میروی

 آرزو دارم ولی عاشق شوی

آرزو دارم بفهمی درد را تلخی

برخوردهای سرد را...  

                                                دوستت دارم تا آخرین نفس مریم

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم شهریور 1391ساعت 20:18  توسط !!! دختری از تبار پاییز وحامدعاشق !!!   | 

گوارای وجودتان باد ۲۹ روز بندگی ، شیرینی حلاوت ۱۷۴۰ دقیقه روزه داری

در نزد حضرت حضرت حق ، شیرینی دوری از گناه برای  ۱۰۴۴۰۰ ثانیه در

درگاه الهی مبارک

بردرگاه احدیت سر گذاشتیم ، به امید دوری از گناه

به امید پاک شدن در راه حق ، و چه زود گذشت ماه خدا ، ماه بندگی ، ماه

صیام و مبارک باد بر شما عید بزرگ فطر

کارت پستال درخواستی طراحان

از طرف همسر مهربانم مریم جان

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مرداد 1391ساعت 8:25  توسط !!! دختری از تبار پاییز وحامدعاشق !!!   | 

*دستمال خیس آرزوهایم را فشردم،همین سه قطره چکید:

                                                               دلم

                                                              برات

                                                              تنگه

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1391ساعت 19:43  توسط !!! دختری از تبار پاییز وحامدعاشق !!!   | 

هيچ کس ويرانيم را حس نکرد...

 وسعت تنهائيم را حس نکرد...

در ميان خنده هاي تلخ من...

 گريه پنهانيم را حس نکرد...

در هجوم لحظه هاي بي کسي...

درد بي کس ماندنم را حس نکرد...

 آن که با آغاز من مانوس بود...

لحظه پايانيم را حس نکرد...

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مرداد 1391ساعت 19:49  توسط !!! دختری از تبار پاییز وحامدعاشق !!!   | 

برو برو که خسته ام از شکستنم.....من آسیم ازهر عشق و دل بستنم

کبوترم که پر زدم زه بام تو.....بیزارم از نامت دلم آوردنت.......

میدونی این دو بیت و بیش از هزار مرتبه در روز گوش میکنم...

سهم من از زندگی شد ...............!!!

بی تو میمیرم مریم ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مرداد 1391ساعت 16:40  توسط !!! دختری از تبار پاییز وحامدعاشق !!!   | 

شکستن قلب عاشق هنر نیست گلم . اما کاش استدلال فکری داشتی .. و نمی ذاشتی دیگران برات تصمیم بگیرن...اما من وقتی تو بغلت خوابیدم و حست کردم سوگند یاد کردم

که تا ابد با تو باشم و خواهم ماند ...اما سعی نکن نغاب به چهرت بزنی و خودت و فریب بدی گلم ...باشی یا نباشی عاشقت هستم و تا آخرین نفسم تو را کنارم خس میکنم و می ستایم...

کاش ....... بی تو هرگز

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1391ساعت 22:30  توسط !!! دختری از تبار پاییز وحامدعاشق !!!   | 

نوشته هایم از جنس توست و از آن تو...

نوشته هایی از جنس خاطرات تلخ وشیرین...

می نگارم از دل تک تکش را با عشق...

من تو را میخواهم...

من تو را میجویم...

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مرداد 1391ساعت 22:39  توسط !!! دختری از تبار پاییز وحامدعاشق !!!   | 

فقط مینویسم .فریاد میزنم و دستم را به سمت تو دراز مینمایم. و با چشمهای اشکالود  مینویسم ...

بی تو هرگز مریم ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد 1391ساعت 22:48  توسط !!! دختری از تبار پاییز وحامدعاشق !!!   |